کتاب کابوس های درخت پرتقال
- نویسنده : مائده مرتضوی
-
ناشر :
چشمه
- مدل : کتاب رمان
کتاب کابوس های درخت پرتقال نوشته مائده مرتضوی توسط انتشارات چشمه با موضوع ادبیات، ادبیات داستانی، رمان فارسی به چاپ رسیده است.
«کابوسهای درخت پرتقال» نوشتهی مائده مرتضوی، روایتی است در قالب اولشخص که با صدای «هدیه» بازگو میشود. داستان از لحظهای آغاز میشود که هدیه پس از سالها قدم به خانهی پدری میگذارد؛ خانهای که خاطرات کودکیاش در آن ریشه دوانده و با حضور دوبارهاش، پیوند میان گذشته و اکنون بهتدریج جان میگیرد و پررنگتر میشود.
این نخستینبار است که هدیه اجازه یافته وارد خانه شود؛ خانهای که به گفتهی مادرش پس از انقلاب به دست دولت مصادره شد و تنها با تلاشهای فراوان توانستند آن را دوباره بازپس گیرند. سالهایی نیز گذشت که اجارهی همین خانه خرج زندگی خانواده را تأمین میکرد. اکنون اما هدیه به سن و سالی رسیده که میتواند اموالش را خود اداره کند، و خانهی پدری بار دیگر به او سپرده شده تا مطابق خواست خودش آن را مدیریت کند — نقطهی آغاز داستانی که خاطره و واقعیت را درهم میتند.

نخستین روز در خانهی پدری به شب میرسد و هدیه با صدای رفت و آمد افراد در خانه بیدار میشود. حیاط، آشپزخانه، راهرو و اتاقها مملو از آدمهای عجیب و غریب است که به نظر نمیرسد صاحبخانه را ببینند. مدتی طول میکشد تا هدیه درک کند این فضا و این غریبهها چه کسانی هستند و چرا آنجا حضور دارند؛ نوعی آگاهی نیمههوشیار که کمکم پرده از رازهای گذشته برمیدارد.
یکی از ویژگیهای برجستهی رمان «کابوسهای درخت پرتقال» به قلم مائده مرتضوی، شخصیتپردازی دقیق و استفادهی استادانه از فضاست؛ فضایی که نه تنها پسزمینه، بلکه نقش حیاتی در پیشبرد داستان دارد. داستان حول تعداد محدودی از شخصیتها و مکانهای مشخص شکل میگیرد و تعامل میان زمان حال و گذشتهی راوی، ریتم و ساختار روایت را میسازد. دیگر شخصیتهایی که کمکم در طول رمان ظاهر میشوند، هر یک با حضور خود معنا پیدا میکنند و با چسباندن تکههای پازل گذشته، تصویر کاملتری از داستان ارائه میدهند.
بخشی از متن کتاب
دم غروب بود که رسیدم. آسمان تهران آبی پرتقالی بود و شهر انگار زیر لحافی زرد و نارنجی عشق بازی میکرد؛ سرحال و قبراق. میدان تجریش شلوغ بود؛ هر کسی با یک دست ساک یا کیسههای خریدش را گرفته و با دست دیگر، دست کسی دیگر را نگه داشته بود. از اینکه تنها کسی نبودم که چمدان و ساک دارد، احساس راحتی میکردم.
دست دیگرم که همیشه کنارم آویزان بود، کردم توی جیب تا با کرکهای نرم آن گرم شود و ناخنهایم که از سرما بنفش شده بود، دوباره صورتی شوند. از دستکش متنفر بودم؛ احساس میکردم دست و بالم را میبندند و برای جلو کشیدن شال و روسری یا پاسخ دادن به موبایل باید آنها را درمیآوردم. از طرفی دستهایم همیشه سرد و یخ بودند. چارهی کار همان جیبهای دوستداشتنیام بود؛ هر بار پالتوی جدیدی میخریدم، پارچهای کرکی در جیبها میدوختم تا دستهایم از سرما آسیب نبینند.
-
ناشرچشمه
-
نویسندهمائده مرتضوی
-
قطع کتابرقعی
-
نوع جلدشومیز
-
سال چاپ1402
-
نوبت چاپپنجم
-
تعداد صفحات151