کتاب شب ظلمانی یلدا
- نویسنده : رضا جولایی
-
ناشر :
چشمه
- مدل : کتاب رمان
کتاب شب ظلمانی یلدا نوشته رضا جولایی توسط انتشارات چشمه با موضوع ادبیات، ادبیات داستانی، رمان فارسی به چاپ رسیده است.
کتاب «شب ظلمانی یلدا» نوشتهی رضا جولایی، اثری شاخص از نویسندهای است که همواره نگاه خاص خود را به تاریخ در داستانهایش نشان داده است. این رمان روایت زندگی چند شخصیت را در بستری تاریخی و اجتماعی به تصویر میکشد و به بررسی عشق، سیاست و شرایط انسانی میپردازد.
محور داستان:
در مرکز روایت، دو شخصیت اصلی قرار دارند:
سربازی مجروح که جراحتهایش از جنگ با روسها بر تنش باقی مانده است.
جوانی مسیحی که دغدغهها و مسائل شخصی عجیبی دارد.
این دو شخصیت، شالودهی اصلی داستان را میسازند و از دل ارتباط و تعاملات آنها، ماجراهایی شکل میگیرد که با تاریخ و سیاست گره میخورند و زندگی انسان را در لایههای مختلف آن به نمایش میگذارند.
ویژگیهای کتاب:
رضا جولایی در این اثر، سبک روایتی الهامبخش و منحصربهفردی به کار گرفته و با استفاده از عناصر تاریخی و قاببندی دقیق ماجراها، داستانی جذاب و به یادماندنی خلق کرده است. خواننده ضمن دنبال کردن جریان روایی، با تاریخ، فرهنگ و فضای اجتماعی دوران مورد نظر نیز آشنا میشود.

او در گوش و کنار این داستان تاریخی غیررسمی، شخصیت هایی را خلق می کند که ترس و اضطرابی مخصوص به خودشان را به دوش می کشند. نوعی بیم شخصی که هویت هر یک از آن ها را رقم می زند و داستانشان را شکل می دهد. قصه از تصویری آغاز می شود که روی یک پارچه است؛ تصویر شمایل مسیح و سپس تکه های داستان که در کنار هم قرار می گیرند و نویسنده از آن ها غبار روبی می کند. او زمان را احضار می کند و در "شب ظلمانی یلدا"، آن را به یادآوری هر آنچه از دست رفته است، محکوم می کند.
بخشی از متن کتاب
دستان سفید و ظریفش بود که مرا به یاد آن تصویر قلمی انداخت. در بحر خطوط انگشتانش فرو رفته بودم که به یکدیگر قلاب شده بودند. دستان زنی جوان. ای کاش بوم و قلمی در اختیار داشتم، بر سفیدی پرده رنگ مینشاندم. اگر توان داشتم اینبار دستهایش را آنچنان بر پرده مینگاشتم که گویی از آن دختری زیبا، همسری مهربان، مادری رنجدیده است، که سهم خود را از جهان شناخته. سالها بود که وضوح چهرهٔ او، مگر در رؤیا، از نظرم محو گشته بود و تنها خاطرهٔ او همان تصویر بود. چهرهٔ او را جز به طریقی که در آن پاییز در پرده آوردم، نمیتوانستم به یاد آورم.
کنار بستر من دوزانو بر زمین نشست. موهای بلندش چون دو رشته شبق بر دو سوی شانههایش فرو میریخت. در تاریکی آن غروب یا شاید سحر سرد، تارهای سفید را سیاه میدیدم.
«پسرم، باید این جوشانده را بنوشی.»
مرا پسر خود خطاب کرد و چون پاسخی نشنید، افزود «تنت چون کوره میسوزد.»
دستانش پیش رویم بود. پیاله را نوشیدم و چشم بستم.
دشتی بود سپید، با سوارانی یخزده، لکههای قهوهای و سیاه بر تنشان. دیگر حتا زبان به دشنام نیز نمیگشودند.
-
ناشرچشمه
-
نویسندهرضا جولایی
-
قطع کتابرقعی
-
نوع جلدشومیز
-
سال چاپ1403
-
نوبت چاپششم
-
تعداد صفحات198