رمان استخوان روایتی است از نسلی که سالها با هویتی ساختگی زیسته؛ هویتی که با آن کنار آمده، بر پایهاش قصهها و افسانهها ساخته و به آن دل بسته بود. اما گذر زمان نقاب را کنار زده و حقیقتی تلخ را آشکار کرده است؛ حقیقتی که برخی را به فرار واداشته، عدهای را به انکار و پناه بردن دوباره به همان افسانهها، و گروهی را به جستوجوی حقیقتی که توان فرسودگیشان را دارد…
در چنین بستری، داستان جوانی روایت میشود که برای رهایی، به شهری مرزی پناه میبرد و در خانه خویشاوندانش مخفی میشود تا فرصتی برای فرار پیدا کند؛ اما حادثهای غیرمنتظره پرده از وحشتی برمیدارد که در دل زیرزمین آن خانه جریان دارد.
قهرمان رمان، کاوه، سربازی جوان است که از تهران راهی روستایی دورافتاده در سیستان و بلوچستان میشود تا نزد اقوامش که در این منطقه مرزی زندگی میکنند پنهان شود و بعدها از کشور خارج شود. او و مرجان پس از مدتی اقامت، درگیر ماجراهایی رازآلود و مبهم میشوند. آغاز همه چیز از زیرزمینی تاریک و وهمآلود است؛ مکانی که سرنخهای یک راز بزرگ در آن نهفته است.
راه گریزی وجود ندارد؛ آنها ناچارند بمانند و با حقیقتی که در دل خانه و میان آدمهایش پنهان شده روبهرو شوند…
