سبدخرید
0

سبد خرید شما

0 محصول
منوی دسترسی
دسته‌بندی کتاب‌ها

کتاب آخرین رویای فروغ

  • روش های ارسال
  •    اسنپ باکس تهران
  •    پیک موتوری تهران
  •    پست پیشتاز
  •    تیباکس
  •    ویژه
  • موجود در انبار
490,000
٪5
465,500 تومان
توضیحات

کتاب آخرین رویای فروغ نوشته سیامک گلشیری توسط انتشارات چشمه با موضوع ادبیات، ادبیات داستانی، رمان فارسی به چاپ رسیده است.

کتاب پیش رو داستانی خانوادگی و احساسی است که حول محور بیماری مادر خانواده شکل می‌گیرد. در این روایت:

سامان، یکی از اعضای خانواده، همراه همسرش آذر به شمال سفر کرده است.

مادر خانواده حافظه خود را از دست داده و هیچ‌یک از اعضای خانواده را به یاد نمی‌آورد، همین موضوع تنش و اضطراب خاصی در جمع ایجاد می‌کند.

در جریان بیماری مادر، خبر عجیبی از طریق تلفن به پروین می‌رسد که افکار و احساسات او را به هم می‌ریزد و داستان را به سمت کشف رازها و واکنش‌های خانوادگی هدایت می‌کند.

لحن داستان ساده، روان و دلنشین است و نویسنده با چند صفحه‌ی اول خواننده را به خوبی جذب می‌کند و تا پایان، مطالعه‌ی کتاب را با دقت و حوصله ممکن می‌سازد.

آخرین رویای فروغ

بخشی از متن کتاب

آرزو گفت: «دو هفته پیش همین موقع‌ها بود که به مامان زنگ زدم. می‌خواستم باهاش درباره‌ی یه چیزی مشورت کنم. بهم گفت یه رستوران خیلی خوب نزدیک خونه‌ش باز شده. گفت می‌خواد یه روز من و امیرو دعوت کنه خونه‌ش و به غذای خیلی عالی از اون جا برامون

سفارش بده. چه طوریه دفعه یه همچین اتفاقی افتاد؟ هنوز باورم نمی‌شه. خدایا».

صدایش می‌لرزید. بعد یک دفعه، مثل آدمی که یادش افتاده باشد کار مهمی را انجام نداده، صندلی‌اش را عقب داد و از جا بلند شد. گفت:«مامان با اون وضع خوابیده اون بالا. دیگه هیچ کدوم مونو نمی‌شناسه. اون وقت ما نشسته‌یم این پایین داریم حرف‌های صدمن یه غاز می‌زنیم».

آذر گفت:«فردا پس فردا همه مونو می‌شناسه. می‌شه عین اولش.» آرزو گفت:«از کجا می‌دونی؟ از کجا می‌دونی که می‌شه عین اولش؟ اگه همین طوری موند، چی؟ اگه دیگه هیچ کدوم مونو نشناخت چی؟ »

آذر بلند شد رفت طرفش. گفت: «خوب می‌شه، آرزو. من مثل روز برام روشنه. مطمئن باش

حافظه‌ش برمی‌گرده».

خیال می کنی. برو یه نگاه بهش بنداز. دیگه خوب نمی‌شه.» نادر گفت: «می‌دونی توی این سه روز بیماری چی کشید! ما تازه دیشب از بیمارستان آوردیمش. معلومه که حالا تا یه دو سه روز این طوریه. ولی مطمئن باش بهتر می‌شه.»

آرزو برگشت طرف نادر. گفت:«نمی‌دونم شماها واقعا چی فکر می‌کنین، ولی من نگرانشم. اینو دارم جدی می‌گم.» رو کرد به آذر. بغض کرده بود. گفت:«نمی‌دونم چرا از وقتی پامو گذاشتم توی اتاقش، فکر می‌کنم دیگه قرار نیست زیاد زنده بمونه، آذر.»

بلندبلند گریه کرد و دست‌هایش را گذاشت روی صورتش. آذر او را در آغوش گرفت. آهسته گفت: «این چه حرفیه که می‌زنی؟ بهتر می‌شه.»

مشخصات
  • ناشر
    چشمه
  • نویسنده
    سیامک گلشیری
  • قطع کتاب
    رقعی
  • نوع جلد
    شومیز
  • سال چاپ
    143
  • نوبت چاپ
    چهاردهم
  • تعداد صفحات
    160
نظرات کاربران
    هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است!