کتاب خفاش شب
- نویسنده : سیامک گلشیری
-
ناشر :
چشمه
- مدل : کتاب رمان
کتاب خفاش شب نوشته سیامک گلشیری, توسط انتشارات چشمه با موضوع ادبیات فارسی، ادبیات داستانی، رمان فارسیبه چاپ رسیده است.

رمان «خفاش شب» نوشته سیامک گلشیری، بر پایهی یک جنایت واقعی و قتلهای زنجیرهای که در اواسط دههی هفتاد در ایران رخ داد، ساخته شده است. این رمان با تمرکز بر قتلهایی که توسط «غلامرضا خوشرو کورانکردیه»، معروف به «خفاش شب»، انجام شده، به یک ماجرای جنایی پیچیده پرداخته است. جنایاتی که رسانهها آن زمان بهطور گستردهای در مورد آن گزارش میدادند و توجهات زیادی را جلب کرده بود.
«خفاش شب» یکی از مخوفترین قاتلان تاریخ ایران بود که زنان را هدف قرار میداد و سرانجام بهسرعت دستگیر شد. این رمان با بررسی دقیق و جزئیات زندگی قاتل، فرایند دستگیری، بازجوییها و محاکمهی او، تصاویری تاریک از جنایت و فضای سیاسی و اجتماعی آن دوره را به نمایش میگذارد. با این حال، بسیاری از زوایای این ماجرا همچنان ناشناخته و ناپیدا باقی ماندند.
بخشی از متن کتاب که به توصیف روابط و گفتوگوهای بین شخصیتها پرداخته، فضای پرتنش و دلهرهآور داستان را به خوبی منتقل میکند. در این بخش، شاهد تنش بین دو شخصیت، مراد و قاسم، هستیم که از نوع زبان و رفتارهایشان میتوان پی برد که در محیطی خشن و خطرناک قرار دارند.
«تو مطمئنی؟»
«آره، هیچکس باهاشون نیست.»
«خیلی خب. تو برگرد تو ماشین.»
«همون اول که دیدمشون فهمیدم کسی باهاشون نیست.»
«گفتم تو برگرد تو ماشین!»
«عشق کردی چی واسهت ردیف کردم، قاسم؟»
«قاسم و زهرمار! مگه صد دفعه نگفتم به من نگو قاسم، لندهور؟»
«خیلی خب، غلام. حالا هر چی.»
«یهبار دیگه به من بگی قاسم، ننهتو میآرم جلوِ چشمت. شیرفهم شد، ننهسگ؟»
مراد توی اتوبوس را نگاه کرد.
قاسم گفت: «به آدم یهبار حرف میزنن. تن لشتو ببر تو ماشین.»
مراد هنوز داشت دو دختری را نگاه میکرد که داشتند از راهروِ میان صندلیها، پشت بقیهی مسافرها، آهسته به جلو حرکت میکردند.
قاسم برگشت توی صورتش. خواست حرفی بزند، اما فقط چشمغره رفت.
مراد سریع از کنار اتوبوس نارنجی، که چند قدم آن طرفتر پارک کرده بود، گذشت و توی تاریکی ناپدید شد.
قاسم رفت سمت اتوبوس. دختری که جلوتر حرکت میکرد و ژاکت قهوهای به تن داشت، به راننده چیزی گفت و از ماشین پیاده شد. دختر دیگر، که چمدان قرمز کوچکی را با هر دو دست گرفته بود، پشتسرش از پلکان اتوبوس پایین آمد.
همان جا جلوِ در، شال صورتی بلندی را پیچید دور گردنش. قاسم جلوتر رفت. آهسته گفت: «تاکسی دربست؟»
این بخشی از داستان است که حاکی از تنشهای پر از اضطراب و چالشهایی است که شخصیتها با آن مواجهاند. گفتمان و رفتارهایشان در این لحظات، سرشار از تهدید و احساسات پیچیدهای است که بیشتر بر احساس خطر و خشونت در دنیای رمان تاکید دارد. در کنار جنایات واقعی و تاریخنگاری جنایی، گلشیری با استفاده از روایتهای دقیق و برانگیزاننده، داستانی هیجانانگیز خلق کرده است.
-
ناشرچشمه
-
نویسندهسیامک گلشیری
-
قطع کتابرقعی
-
نوع جلدشومیز
-
سال چاپ1404
-
نوبت چاپدهم
-
تعداد صفحات128