این مجموعه شامل دوازده داستان طنز به هم پیوسته است که در قالب خاطره روایت میشوند. محور اصلی داستان، کتابفروشیای است که در فروردین ۱۳۹۳ در خیابان ادوارد براون تهران افتتاح میشود و تلاش میکند با روشهای مختلف به مردم کتاب بفروشد، اما نتیجهای نمیگیرد.
محسن پوررمضانی درباره این کتاب میگوید: «وقتی در مجلهی خطخطی طنز مینوشتم، دنبال راهی بودم تا کتابخوانی را ترویج بدهم و کتابهایی که دوست داشتم را به مخاطبان معرفی کنم. معرفی کتابها معمولاً خشک و رسمی بود، برای همین داستان طنزی ساختم که در لابهلای آن کتابها را معرفی کنم. اسم آن صفحه را گذاشتم “خاطرات یک کتابفروش” و با نام مستعار “استراگون” مینوشتم؛ استراگون نماد مشتریای بود که هرگز نمیآمد.»
پس از انتشار داستانها در مجله، پوررمضانی آنها را بازنویسی و داستانهای جدیدی به آن اضافه کرد و مجموعه کنونی شکل گرفت؛ برخی توصیفات نیز برگرفته از تجربه شخصی او در کتابفروشی خیابان ادوارد براون است.
بخشی از متن کتاب:
«میخواهم با کتابها تنها باشم. کرکره را پایین میکشم و در مغازه را میبندم. دوست دارم با کتابها حرف بزنم و بگویم چقدر دوستشان دارم، اما به جای آن، آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش میکنم و صدای بلندگو را بالا میبرم. مثل آنتونی کوئین دستهایم را باز میکنم و با آهنگ پاهایم را عقب و جلو میبرم. صدای دست زدن کتابها بلند میشود؛ همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری، سروانتس، فالاچی، برونته و دیگر نویسندهها وسط کتابفروشی میآیند، میرقصند و دوباره به جای خود بازمیگردند تا جای نویسندههای جدید باز شود. حافظ و سعدی هم ته مغازه روی صندلی نشستهاند و فقط دست میزنند.»