کتاب صید قزل آلا در آمریکا
- نویسنده : ریچارد براتیگان
- مترجم : پیام یزدانجو
-
ناشر :
چشمه
- مدل : کتاب رمان خارجی
کتاب صید قزل آلا در آمریکا نوشته ریچارد براتیگان ترجمه پیام یزدانجو توسط انتشارات چشمه با موضوع ادبیات، ادبیات فارسی، رمان خارجی به چاپ رسیده است.

کتاب «صید قزلآلا در آمریکا» رمانی از ریچارد براتیگان است که نخستینبار در سال ۱۹۶۷ منتشر شد. این اثر، کتابی نامتعارف و یگانه است که از یک خط روایی مشخص پیروی نمیکند. در عوض، از مجموعهای خاطرهگونه تشکیل شده که در فصلهای کوتاه و گسسته روایت میشوند و شخصیتهایی ثابت، پیوسته میان این روایتها رفتوآمد دارند. عبارت «صید قزلآلا در آمریکا» در متن کتاب کارکردهای گوناگونی پیدا میکند: هم عنوان اثر است، هم نام یک شخصیت، هم نام یک هتل و هم اشارهای مستقیم به عمل ماهیگیری. براتیگان با بهرهگیری از این تم، آن را به استعارهای آشکار بدل میکند تا با زبانی طنزآلود، جامعه و فرهنگ آمریکایی را به نقد بکشد.
بخشی از متن کتاب
خواب دیدم لئوناردو داوینچی مشغول اختراع قلابی تازه برای صید قزلآلا در آمریکا است. ابتدا با نیروی تخیلش کار میکرد، بعد سراغ فلز و رنگ و گیره رفت. رئیسِ رئیسهایش را صدا زد تا بیایند و کار را ببینند. نگاه کردند و همگی از هوش رفتند. او که تنها در برابر بدنهای بیهوش ایستاده بود، قلاب را برداشت و نامی بر آن گذاشت: «شام آخر». سپس رفت تا رئیسِ رئیسها را به هوش بیاورد. چند ماه بعد، این قلاب صید قزلآلا به پدیدهای در قرن بیستم بدل شد و دستاوردهای سطحیای چون هیروشیما و مهاتما گاندی دیگر حتی به چشم هم نمیآمدند. میلیونها «شام آخر» در آمریکا فروش رفت. واتیکان ده هزار عدد سفارش داد، با آنکه هرگز قزلآلایی در آنجا دیده نشده بود. موجی از ستایش به راه افتاد و سیوچهار رئیسجمهور پیشین ایالات متحده همگی بر یک چیز تأکید داشتند: «شام آخر، پایان همهچیز است.»
پیرمرد مست برایم از قزلآلا میگفت. وقتی میتوانست حرف بزند، قزلآلا را چنان توصیف میکرد که گویی از فلزی گرانبها و هوشمند سخن میگوید. صفت «نقرهای» احساس مرا آنطور که باید بیان نمیکرد. شاید باید گفت فولاد قزلآلا؛ فولادی ساختهشده از قزلآلا. رودخانهی زلال و برفاندود، انگار کورهای برای ذوب فلز بود. اما هرچه به نهر نزدیکتر میشدم، حس میکردم چیزی درست نیست. نهر آنطور که باید کار نمیکرد؛ ایرادی در حرکتش وجود داشت. آنقدر جلو رفتم تا بالاخره فهمیدم مشکل کجاست: آبشار، در واقع ردیفی از پلههای سفید چوبی بود که به خانهای در بالادست، میان درختها، میرسید. مدتها همانجا ایستادم، بالا را نگاه کردم و پایین را، مسیر پلهها را دنبال کردم. باورش سخت بود. بعد دست دراز کردم و به نهر کوبیدم؛ صدای چوب بلند شد. در نهایت، خودم قزلآلای خودم شدم و تکه نان را هم خودم خوردم.
-
ناشرچشمه
-
نویسندهریچارد براتیگان
-
مترجمپیام یزدانجو
-
قطع کتابرقعی
-
نوع جلدشومیز
-
سال چاپ1404
-
نوبت چاپسیزدهم
-
تعداد صفحات196