کتاب آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند نوشته آنیس مارتن لوگان ترجمه ابوالفضل الله دادی توسط انتشارات به نگار به چاپ رسیده است.
موضوع کتاب: ادبیات، ادبیات داستانی، رمان
یک سال قبل وقتی همراه فلیک به اورژانس زسیدم به من گفتند که کار از کار گذشته و دخترم در آمبولانس تمام کرده است.آنقدر حالم بد شد که شروع کردم به بالاآوردن،اما کمی که بهتر شدم،دکترها گفتند کالین هم بیشتر از چند دقیقه یا در نهایت چند ساعت وقت ندارد.اگر میخواستم با او وداع کنم نباید زمان را از دست می دادم.میخواستم هوار بزنم و سر آن ها داد بکشم که دروغ میگویند اما نمیتوانستم در چنبره کابوسی هولناک گرفتار شده بودم و دلم میخواست باور کنم.که خیلی زود از خواب بیدار خواهم شد.اما خانم پرستاری ما را به سوی اتاقکی برد که کالین آنجا بستری شده بود.تمامی کلمات و حرکات درون آن اتاق در ذهنم ثبت شده است. کالین آن جا بود روی تختی عریض خوابیده و توده ای از دستگاه های پر سر و صدا و چشمک زن به او وصل شده بود.بدنش به سختی تکان میخورد و صورتش پر از خون مردگی بود
چرا خرید از آژانس کتاب؟
خرید از آژانس کتاب به شما این اطمینان را میدهد که نسخه اصلی و بهروز کتاب آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند را دریافت خواهید کرد. ما با ارائه خدمات سریع، ارسال امن و قیمت مناسب، تجربه خریدی آسان و مطمئن را برای شما فراهم میآوریم.
برای خرید این کتاب و مشاهده کتابهای دیگر، به فروشگاه آنلاین آژانس کتاب مراجعه کنید.
کتاب آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند نوشته آنیس مارتن لوگان ترجمه ابوالفضل الله دادی توسط انتشارات به نگار به چاپ رسیده است.
موضوع کتاب: ادبیات، ادبیات داستانی، رمان
یک سال قبل وقتی همراه فلیک به اورژانس زسیدم به من گفتند که کار از کار گذشته و دخترم در آمبولانس تمام کرده است.آنقدر حالم بد شد که شروع کردم به بالاآوردن،اما کمی که بهتر شدم،دکترها گفتند کالین هم بیشتر از چند دقیقه یا در نهایت چند ساعت وقت ندارد.اگر میخواستم با او وداع کنم نباید زمان را از دست می دادم.میخواستم هوار بزنم و سر آن ها داد بکشم که دروغ میگویند اما نمیتوانستم در چنبره کابوسی هولناک گرفتار شده بودم و دلم میخواست باور کنم.که خیلی زود از خواب بیدار خواهم شد.اما خانم پرستاری ما را به سوی اتاقکی برد که کالین آنجا بستری شده بود.تمامی کلمات و حرکات درون آن اتاق در ذهنم ثبت شده است. کالین آن جا بود روی تختی عریض خوابیده و توده ای از دستگاه های پر سر و صدا و چشمک زن به او وصل شده بود.بدنش به سختی تکان میخورد و صورتش پر از خون مردگی بود